زندگی چون قفسی است
قفسی تنگ ، پر ار تنهایی
و چه خوب است
لحظه ی غفلت آن زندان بان
و بعد هم پرواز . . . .

و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست
+ حمید مصدق+

نمیدانی نیمکت ترک خورده ای که روزها و ساعتها روی آن کنار هم می نشستیم، چقدر شرمگین مرا می پاید.
مرا ببخش که دلتنگت شده ام!!
خودت بهتر می دانی،
تنها یادگارت غم لحظه های غروب است، که همیشه تماشاچی اشکهای قلب داغدار من بود.
بدان هرگز نمیتوانی مرا از خودت متنفر کنی و بدان هرگز از یادم نخواهی رفت.
پس بیا، نه به حرمت عشق،
بلکه به حرمت جوانمردی و به یاد تقدس آغوش گرمم،
اگر روز ی برگشتی ،
شاخه ای گل سرخ روی قبرم بگذار!!

در دادگاه عشق . . . قسمم قلبم بود ، وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان.
قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد.
پس محکوم شدم به تنهایی و مرگ.
کنار چوبه ی دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم. و من گفتم به تو بگویند : . . . . . . . . . . .
دوستت دارم.
